تبليغاتX
 بیانیه جنبش پاسداشت حماسه  یوم الله 9 دی
تمهيد سبز

تمهيد سبز

سلام

91/02/17
شک نکنید که دعا گوی همه ی دوستان بودم

دعا کنید که دعاهام مستجاب شه

یاعلی

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 18:16 توسط سینه سرخ

انااعطیناک المادر

91/02/01
اگر میت باشم. اگر سید نباشم، اگر اهل سواد نباشم. اگر سیلی نخورده باشم. اگر سرنوشت ایامم را، بدست تقویم نسپرده باشم. اگر مرد نباشم، یا اگر اهل درد نباشم، حتا اگر کمر درد نگرفته باشم؛ از کدام لرز ِ«صدا» و از کدامین اندوهِ «سیما» باید بدانم، که وقتی «فـ...» می گویی، سر دو راهی «فرحزاد» و «فاطمیه» با سه سوت، تا کجا بروم؟ نکند همان اول دوراهی مردد شوم؟
 گر کارشناسان اداره هواشناسی همگی رفته باشند سیزده بدر، از کجا بفهمیم که دل این آسمان برفی ست یا بارانی؟ چطور بفهمیم رنگ چشم ابرها نقره ای فام است یا سرخ باور؟ چطور «هفت» را از «سین» هایش جدا کنیم، چطور «خنده» را، بر سر «بازار» لودگی حراج کنیم. چطور سبزینگی سفره های رنگی را، با سیاهه های سفره غم عوض کنیم؟
 
غلاف غربت، این بار از سمت که و از کجا به بازوان مظلومیت خرد می شود؟ چرا هیچ‌ شبکه ای مستند «فدک» را پخش نمی کند؟ کدام نامرد، چادر بانوی اَشک را در کشک TV زیر بار خنده های کوچه بازاری، خاکی کرد؟ چه شد که «مستند» ترین شبکه هم، راز بقای «فاطمیه» را نمایش نمی دهد. سوز بوق ممتد ماشین های آذین بسته شده، و صدای هلهله ها، تا مغز استخان غیرت می رود. چه شد که به یکباره، گران فروشندگان و گران خریداران این بازار پر آزار، سنگِ مهر تو را، ارزان خرید و فروش کردند.
 
اصلن اگر بحث دردانگی نباشد، یا حرفی از مردانگی نباشد. اگر حتا حرف دیوانگی نباشد؛ از آجر خونین ِ کدام ردیفِ دیوار ِ کدامین کوچه ِشهر غربت، می شود سر نخی از رد پای ظالمان پیدا کرد؟ نکند همپای غاصبان فدک، حکم شفاعتم جلب شود. با کدام دست یاری، می شود ریسمان را از گردن آسمان رها کرد؟ نکند «چک» آخرتمان را پای دنائتمان «برگشت» بزنند. صدای خطبه می آید. نکند زبان بیعتم با ساز دست حکمیّت کوک باشد.
 
در شارع متشرعان! دیوار حاشا بلند و در کوچه پس کوچه های غربت، دیوار خانه مظلومیت کوتاه است. اما نکند دست های مظلومی بلند شود. کمی آهسته، این ستون ها می لرزند. نکند خدای کعبه، خانه خراب شود. بهار این باغچه، خزان شده. نکند جوانه نفرین، بر لب های عصمت شکوفه زند. گره این «ریسمان» محکمتر از گره «معجر» نیست. نکند ریسمان «گره» گشایی کند. دیگر چیزی برای از دست دادن نمانده. نکند این مو، پریشان تر از دلِ شویِ او شود. این حرف اول نیست. نکند حرف آخر باشد. این حرف باور کردنی نیست، نکند قابل باور باشد.
 
«بسم الله الرحمن الرحیم»، بنام خدایی که رحمانیت را در خطبه ها و رحیمیت را بر سر سفره های احسانت تجلی بخشید. «انا اعطیناک الکوثر» همانا تو افتاده ای تک و تنها و چهل مرد و طنابی بر گردن شوهر. «فصل لربک وانحر»، نماز بی سجده ات در کوچه، و قربانی ات پشت در، جملگی از تو قبول شد. تو سربلند راه ولایتی، اما نه آنقدر که پسرت، سر بلند خاهد شد. «ان شانئک هوالابتر»، اما مبادا نسل آدم را ابتر کنی. مبادا بغض مسجد را بشکنی. مبادا قرار دل ماه را برهم زنی. آب در دلت تکان نخورد، مادر آب! مبادا زمین را خاک بر سر کنی.
 
حادثه که هیچوقت خبر نمی کند. یک روز می شنوی صدای مهیبی از سوی حیاط برخاست. صدای شکستن در که می آید، هول می کند دخترک! این تازه اول راه است. غریبی که شاخ و دم ندارد، یک روز می بینی در خانه ات را همراه دست و پهلوی همسرت شکستند و حیات را از قلب طفل معصومت گرفتند و طناب را بر گردن شوهرت بستند و راه را در کوچه، بر همسرت بستند و غرور پسربچه ات را شکستند.
 
مزد رسالت را چه زود توی کف دست ولایت گذاشتند. یک بی نسب در کوچه دنبال نسبش می گردد. یک بی رمق دنبال چادرش می گردد. یکی تازیانه بدست، دنبال قافیه می گردد. یکی در کوچهُ در به در دنبال گوشواره اش می گردد. یا الله... «می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم». قصه قصه «آسمان» و «ریسمان» است. ساحران ریسمان به دست، روی خاک انداختند، ابوتراب را. آری، مزد رسالت همین است.
 
شکسته های دل حسن را، علی بند خاهد زد و موی پریشان زینب را حسین، شانه می زند. به نجار هم سفارش ساخت یک در دیگر می شود داد. بازار زرگران پر  است از گواشواره های قیمتی و نو. اصلن خوب شد که گم شد. «عدو شود سبب خیر». آخر بهانه ای پیدا نمی شد که به گوشواره ای تازه راضی شوی. غصه این چادر خاکی را هم نخور. به خیاط سپرده که چادری برازنده وقار فاطمی ات بدوزد...
 
اما، این خاک ها را چه کسی از روی جامه های ابوتراب، خاهد زدود. دست روی دست نگذار. سهمش از این دنیا مگر چه بود؟ قرار دل و گیرایی دستانت، که در شکستگی ها، پهلوی او بود. که همان ها را هم برای خاطر غریبش، زیاد می دیدند. نوای خطبه چه حزین است. آه... این پیشانی چقدر خط خطی شده. چه کسی گره های ابروان علی را از هم وا کند..؟ دست هایم کو؟ چه کسی باز صدا زد؛ زهرا...؟!

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 18:59 توسط سینه سرخ

مادر

91/01/29
سلام مادر

هیچ فراموش نمیکنم سخن عزیزی رو که اومدو گفت وبلاگی که اسم امام زمان روشه جای خالی کردن

افسردگیهاتون نیست.

مادر نمیدونم شاید واقعا حق داشت ومن افسرده و دلم پره غم باشه و خودم بیخبر

مادر دلم به اندازه وسعت دنیای روی دوشم سنگین شده و سنگینی میکنه

همیشه از این واژه دلزده ام اما مادر خسسسسسته ام

مشتهام بی دلیل به زمین کشیده میشه و سر انگشتهام زخم بر داشته دلم به وسعت آسمون زیبای

 خدا گرفته

آخ گفتم آسمون زیبای خدا .... مادر آسمون چقدر زیباست .... زمین هم زیباست لابد چون خود خدا

زیباست.

تنها چیزی که پاهام رو به سمت زمین خم نمیکنه و صورتم رو به خاک نمی مالونه شاید این باشه که

چشمهام هنوز به روی زیبایی های خدا بسته نشده.

((من جز زیبایی چیزی ندیدم))ناگاه این جمله آشنا در اعماق قلبم میپیچه

مادر سوالی دارم!!!

ازم راضی هستی ؟؟؟؟؟؟؟

مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر مادر

چقدر این جمله ی دو بخشی سوزناک قلب آدم رو آروم میکنه (( ما و در = مادر ))

راستی مادر شهادت محسن رو تسلیت میگم

شاید باز هم هیچکدوم از دو خط نوشته هام باهم همخوانی نداشته باشد از درون همیشه آشفته ام 

باشه .....

نوشته های بی سر و ته  منه افسرده حاله پریشان روزگار رو به بزرگی خودتون ببخشید

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 19:3 توسط سینه سرخ

گرگها خوب بدانند

91/01/15
گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب - گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز!
گرچه نیكان همگی بار سفر بر بستد- شیرمردی چو علی خامنه ای هست هنوز!
گر امام شهدا نیست كنون در برمان- خلف صالح و مظلوم، علی خامنه ای هست هنوز!
رهبری انقلاب اسلامی ایران، سید علی حسینی خامنه ای، ولی معظم فقیه

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 23:21 توسط سینه سرخ

سلام رفقا

91/01/03
اين چن وقته كه نبودم دو سفر جنوب رفتم جاتون خيلي خالي بود ايشالله به زودي زود نصيبتون شه

سفر اول با بي الي تمام شروع شد بي نگيزه و خسته حتي بدون هيچ ذوقي راهي شدم و با هزار كلك از مسئول اتوبوس بودن شونه خالي كردم آخه حوصله ي خودمم نداشتم چه برسه .........

مقصد اول كرخه بود كه شبو هم همونجا مونديمو باز گفتن مراسم افتتاحيه اس وباز با بي ميلي تمام اما از سر بيكاري و اسرار رفقا پاشديم فتيم و عجب افتتاحيه ي با صفايي بود همونجا تصميم گرفتم اين روح خسته و بدم دست شهدا يه حالي بهش  بدن شايد حالش عوض شد

اونجا بود كه بهمون يه ذكر ياد دادن اينكه تا آخر سفر اين زمزمه رو زير لب دشته باشيم كه "خدا من و دوست داره ... خدا من و دوست داره ... خدا هست .... منو دوست داره" اونجا بود كه گفتن از اين كاروان كه حدود نهصد نفر مي شدن آخر سفر يكي راهي كربلا ميشه.............

بعد هم آروم آروم شروع شد .... بازي با دل رو ميگم ... طلاعيه و پيوندش با عباس (ع) ... ميشداق و پيوندش با مهدي...چه قشنگ بود اين جمله موقع خداحافظي از ميشداق " از اينجا كه رفتي شهدا رو فراموش نكني!!!! "....اروندو فرات ...و... وبلاخره آخر سفر و شلمچه خوب كه دلا زار كربلا شد قرعه كشي شروع شد....

سرمو پايين زير چفيه ام قايم كرده بودم رو زمين با انگشتم مينوشتم مادرم زهرا(س)..... مينوشتم "كربلا رفتن خون ميخواهد"ديگه نفهميدم چي شد داشتم تو بين الحرمين مي چرخيدم گاه صداي شمارش عددي از كنار گوشم ميشنيدم و بعد....

رفقا كار ساده اي نيس ميون حدود نهصد تا عاشق كه دارن زار ميزنن دلتو از كربلا بكني جسم سنگين شده و لرزونتو بعد چند دقيقه نهيب بزني كه دارن تو رو صدا ميكنن  "زائر كربلاي حسيني" جمعيت يك صدا گريه ميكني و و يكصدا با اونا جون ميدي....

خيلي دوس دشتم به اونا كه ميگفتن چيكار كردي كه....بگم بخدا من اوضام داغون تر از شماس حيف كه عابرويي كه اربابه لطف و كرم بهم داده بودو حق نداشتم ..........فقط سكوتو اشك ........

رفقا دعا كنيد عمرم قد بده و برم كربلا رو آخه به شهدا قول دادم نائب الزياره شون باشم ... دعا كنيد با شعورو معرفت برم ۶ ارديبهشته ... دعام كنيد... ياعلي!

 

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 23:35 توسط سینه سرخ

91/01/01
 سال ۱۳۹۱ توليد ملي    بر همگان مباركباد

              حمايت ازكار

              سرمايه ايراني

                    


برچسب‌ها: سال1391

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 10:47 توسط سینه سرخ


بی هیچ ادعایی می نویسم چون منم اگه قبول کنی یه اخراجیم....
در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

کلیه ی حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط سینه سرخ